در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام
خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام
چند سالي مي شود مهمان ايينه شدم
در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام
در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت
از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام
کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش
چند گاهي است رنگ اب را گم کرده ام
![]()

کناره برکه ی دلم نشستم ونیامدی![]()
دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی
سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را
سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی
زندگی من و تو یه دریاست
من ماهیم و تو آبش
تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من نمی تونم نفس بکشم
تو نباشی من نمی تونم زندگی کنم
تو نباشی قلبم چطور بزنه
تو نباشی من میمیرم
تو نباشی من جون می دم
تو نباشی منم نمی خوام بمونم
هیچکس نمی تونه بفهمه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
هیچکس نمی تونه بفهمه که قلبم تا حالا چند دفعه تپیده
هیچکس نمی تو نه بفهمه که اشیونه من تویی
هیچکس نمی تونه بفهمه عاشقم تنها بهونم تویی
به هوای تو عزیزی من می مونم مشکلات و کنار می زنم
|
باتو هستم اي مسافر اي به جاده تن سپرده
اي كه دلتنگي غربت منو از ياد تو برده
هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه تورو ياد من مياره
باتو من چه كرده بودم كه چنين مرا شكستي
بي وداعو بي تفاوت سردو بي صدا شكستي
به گذشته بر مي گردم به سراغ خاطراتم
تازه مي شود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو مي ر سم هميشه در نهايت رسيدن
هر كجا باشيو باشم به تو بر مي گردم از من
اين تويي هميشه ي من توي اينه ي تقدير
باهمه شكستم از تو نيستم از دست تو دلگير
باتو من چه كرده بودم كه چنين مرا شكستي
بي وداعو بي تفاوت سردو بي صدا شكستي
می بینم فاصله مون خیلی کمه...
اما وقتی که میای کنار من"
بین ما فاصله فریاد می زنه"
نازنین این جا نیا دلم می خواد
تو رو از این ور دریا ببینم"
مثل نیلوفر رو تن راکد مرداب"
قصه ی منو تو اینه یکی بیدارو یکی خواب"
یکیمون قافیه سازه یکیمون قافیه بازه"
یکی زخم زمهریره یکی گهواره ی افتاب"
بذار از این جا تماشات بکنم"
فاصله رویا رو زنده می کنه"
لذت ترانه ساختن از چشات"
منو تو بازی برنده می کنه"
توی رویا منو تو مثل همیم"
صبر همدیگه رو سر نمی بریم"
حرفای من واسه تو غریبه نیست"
هر دو از قصه ی هم با خبریم"

زندگي مثل يه جاده است ، من و تو مسافراشيم ، قدر لحظه ها رو بدونيم ، ممكنه فردا نباشيم
عاشق نشدی ...
پیداست هنوز شقایق نشدی ...
زندانی زندان دقایق نشدی ...
وقتی که مرا از دل خود می رانی ...
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ...
زرد است که لبریز حقایق شده است ...
تلخ است که با درد موافق شده است ...
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ...
پاییز بهاریست که عاشق شده است !!!
باز هم امدي تو بر سر راهم
اي عشق مي كني دوباره گمراهم
دردا من جواني را به سر كردم
تنها از ديار خود سفر كردم
ديريست قلب من ازعاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
خسته از صداي زنجير است
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو ازردي
دريا سرنوشتم را به ياد اور
دنيا سرگذشتم را مكن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گمشدم در غربت دريا
بي نشانو بي هم اوازم
مي روم شب ها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غم هارا
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو ازردي
دريا سرنوشتم را به ياد اور
دنيا سرگذشتم را مكن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گمشدم در غربت دريا
بي نشانو بي هم اوازم
مي روم شب ها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غم هارا